تبلیغات
روستای شگیم

روستای شگیم
برای تفریح به شگیم بیایید 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
روستای شگیم جای خوبی برای تفریح است؟



چت باکس


روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: ” می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
” فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

” با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.
” گنجشک گفت:
” لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:
” ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. ” گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: ” و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. ” اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.


 


[ پنجشنبه 10 آذر 1390 ] [ 08:12 ق.ظ ] [ فرهاد میری ]

هانگلی ای دختر قوم بلوچ

 با توام وقت غزل , آغاز کوچ

 ای که گیسویت صبا را یافته

 نم نمک طرح کمندی بافته

 گیسوی سبز نخیلت مستدام

 باغ لیمو و ترنجت شادکام

 هدهد سینا شرف را از تو دید

 مرغ مینا دانه از دست تو چید

 ماه چهارده رازهایت که بدید

 در پی همراهیت نالان دوید

 رقص آتش با قلم آغاز کن

 شعری با شور دوبیتی ساز کن

 هر نوایت صد رباعی راز داشت

 مثنوی در چشم نازت ناز داشت

 می شود یک شب تورا مهمان کنم ؟

 در نمازت خلوتی پنهان کنم ؟

 تو غزل بانوی مجلس باشی و

 من بخوانم صفحه ای از روی تو

 ماه هست و پرده ی شب راز دار

 هانی از شور غزل ها باردار

 هانگلی , فرزند ما میر کمبر است

 تابلوی ارشاد ما پیغمبر است

 هانگلی صد حیف که رویایم شکست

 گرچه که بین ما و تو صد فاصله است

 تو و جمعت مردمی قله نشین

 من ولی ساده دلی دره نشین

 کار من هر روز تکرار توست

 هانگلی , تکرار افکار توست

 این که تو دریانشین و من ولی

 قایقی بشکسته نزد هانگلی

هانگلی هشدار من بارانی ام

گاه مثل مكران طوفانی ام


یك طرف نیروی ایمان در بدتن

یك طرف نیروی دانش در سخن


نیست فرقی بین ما و دیگری


هر زمان انسان باشی بهتری

 فصل ها بگذشت فصل ها سخت و زرد

 شکر  یارب هانگلی تغییر کرد

 حال , ما و هان گلی هم سفره ایم

 دل به شلاق خزان نسپرده ایم

 هان گلی شمشیر دانش بر کفش

 ذکر یا رحمان تنیده بر دفش

 دوستان را جمع کرده در برش

 مثل یک رودی که نا پیدا سرش

 من میان لشکرش سربازی ام

 هر زمان آماده جانبازی ام

 شعر از محمد انور بیجارزهی- شاعر بلوچ


 


[ پنجشنبه 3 آذر 1390 ] [ 11:56 ق.ظ ] [ فرهاد میری ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
دریافت کد جملات شریعتی