تبلیغات
روستای شگیم

روستای شگیم
برای تفریح به شگیم بیایید 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
روستای شگیم جای خوبی برای تفریح است؟



چت باکس


روستای شگیم با داشتن جاذبه های فراوان طبیعی، گردشگری و تاریخی و یکی از مناطق دیدنی شهرستان نیکشهر است. این روستا به فاصله 28 کیلومتری شمال مرکز شهرستان نیکشهر واقع شده است از دو راهی روستای هیچان تا روستای شگیم 12 کیلومتر است یعنی از جاده ترانزیت چابهار-نیکشهر- ایرانشهر به میلک زابل 12 کیلومتر فاصله دارد.

 وجود چشمه ها- آبشارها- نخلستانها- جاری بودن آب رودخانه در تمام فصول سال- باغات میوه های گرمسیری و سردسیری- قرار گرفتن نخلستانها، باغات و خانه های مسکونی در حاشیه رودخانه بصورت پلکانی و رودخانه بزرگ و پرآب باعث شده هوای خنک تری را از مرکز شهرستان داشته باشد و این امر سبب شده تعداد زیادی از مردم نیکشهر در گرمای بالای 45 درجه به این روستا جهت تفریح و گردش پناه برند و به این روستا بیایند و علاوه بر تفریح و گردش در استخرهای طبیعی رودخانه ساعت ها به آبتنی بپردازند.

رودخانه پرآب شگیم حتی در زمان خشکسالی آب آن خشک نشده است و تمام فصول سال آب آن جاری است. این رودخانه از ارتفاعات کوههای چانف و برشک سرازیر و پس از مشروب ساختن زمینهای کشاورزی حاشیه این روستا و شهر نیکشهر به دریای عمان می ریزد

روستای زیبای شگیم شامل دو روستا (شگیم بالا و پایین )با چشم اندازهای دل انگیز و شامه نواز  دارای جمعیتی بالغ بر 2200 نفر و 700 خانوار است.

روستای(شهیدپرور) شگیم علاوه بر داشتن جاذبه های توریستی و گردشگری از نظر فعالیتهای انقلابی و همراهی با انقلاب در سطح استان بعنوان روستای نمونه می باشد و در طی چند سال از عمر انقلاب تعداد 42 شهید فدای رهبر و انقلاب اسلامی نموده است.

خانه بهداشت- نعمت برق و روشنایی- دهیاری- شرکت تعاونی روستایی- دفتر خدمات ارتباطی- روستایی و پست بانک از امكانات رفاهی دیگر این دو روستای شگیم بالا و پایین می باشد.




طبقه بندی: روستا،
[ پنجشنبه 26 آبان 1390 ] [ 09:40 ق.ظ ] [ فرهاد میری ]

همیشه هم قافیه بوده اند، “ســیب” و “فریـــب ”!


همانند سیبی که آدم و حوا را فریب داد و حالـــا هم با هم میگوییم


"سیــــــــــب "


و دوربین های عکاسی را فریب میدهیمـــ


تا پنهان کنیم اندوهمان را پشت این لبخند مصنوعی


[ پنجشنبه 24 مرداد 1392 ] [ 01:34 ب.ظ ] [ فرهاد میری ]

من بهلول را دوست دارم!

 

دیوانه بودن و عاقلانه زیستن را!!!

 

من بهار را دوست دارم!

 

جوانی و سبز بودن را!!!

 

من آن تکه ابر را دوست دارم!

 

در اوج بودن و کودکانه گریستن را!!!


[ چهارشنبه 22 خرداد 1392 ] [ 08:48 ب.ظ ] [ فرهاد میری ]

امید یعنی بدونی٬ تا هستی میتونی تغییر کنی و دنیا رو تغییر بدی.


امید یعنی بدونی٬ خداوند دوستت داره و اگه به تو زمان داده معنیش اینه که توی این فرصت میشه

یه کارایی کرد.

امید یعنی این که همیشه بخشش خداوند را از اشتباه خود بزرگتر بدانیم.


امید یعنی این که اگر دانه ی زندگی صد بار از دستمان رها شد٬باز هم برای برداشتن و به مقصد

رساندن آن به ابتدا برگردیم این بار٬ محکم تر گام برداریم

امید یعنی بدونی٬ تا هستی میتونی تغییر کنی و دنیا رو تغییر بدی.


امید یعنی بدونی٬ خداوند دوستت داره و اگه به تو زمان داده معنیش اینه که توی این فرصت میشه

یه کارایی کرد.

امید یعنی این که همیشه بخشش خداوند را از اشتباه خود بزرگتر بدانیم.


امید یعنی این که اگر دانه ی زندگی صد بار از دستمان رها شد٬باز هم برای برداشتن و به مقصد

رساندن آن به ابتدا برگردیم این بار٬ محکم تر گام برداریم


[ چهارشنبه 22 خرداد 1392 ] [ 08:38 ب.ظ ] [ فرهاد میری ]
واقعا معنای زندگی چیست؟ایا زندگی نفس كشیدن است؟ایا زندگی حركت كردن است؟ایا زندگی معنای خاص فعل بودن است؟

نه چنین نیست,حیوانات نیز همگی نفس می كشند,حركت می كنند ولی چیست كه ما را نسبت به انها تمایز می دهد؟چه چیزی است كه ما را برتر می كند؟چیست كه به حیوان ناطق ارزش می دهد؟اری,این گوهر پنهان عشـــــــــــــق است.عشق پاك,عشق حقیقی,عشق خدایی,عشق بین دو انسان,عشق بین انسان و خدا,عشقی كه اینه ی دل را جلا می دهد تا زنده بودن و زندگی كردن در ان جلوه كند,عشقی كه انسان را چنان مست و از خود بی خود می كند كه معنای زندگی حقیقی را درك كند,عشقی كه عناصر اصلی ان محبت و دوست داشتن هستند,عشقی كه انسان در پناهش دیگر تنها نیست.عشقی كه ضمیر خفته ی انسان را بیدار می كند,عشقی كه انسان را از درون شعله ور می كند وتمام غم ها را در اتش خود می سوزاند,عشقی كه به انسان می فهماند لازمه ی رسیدن رفتن و حركت كردن است,حركتی كه نیروی خود را از عشق می گیرد,عشقی كه با گذشت زمان نه تنها كم رنگ نمی شود و ازبین نمی رود بلكه بیشتر در وجود ادمی تجلی می كند,عشقی كه در ان دیگر انسان ارزوی مرگ نمی كند,عشقی كه دران وجود انسان,ذهن انسان و قلب انسان سرشار از حس لذت بخش زیستن می شود,سرشارازحس بودن میشود,عشقی كه در ان وجود انسان مملو از توان ایستادن است,توان ایستادن در مقابل سختی,توان ماندن,توان زندگی كردن ...


[ شنبه 30 اردیبهشت 1391 ] [ 06:59 ق.ظ ] [ فرهاد میری ]

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: ” می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
” فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

” با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.
” گنجشک گفت:
” لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:
” ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. ” گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: ” و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. ” اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.


 


[ پنجشنبه 10 آذر 1390 ] [ 08:12 ق.ظ ] [ فرهاد میری ]

هانگلی ای دختر قوم بلوچ

 با توام وقت غزل , آغاز کوچ

 ای که گیسویت صبا را یافته

 نم نمک طرح کمندی بافته

 گیسوی سبز نخیلت مستدام

 باغ لیمو و ترنجت شادکام

 هدهد سینا شرف را از تو دید

 مرغ مینا دانه از دست تو چید

 ماه چهارده رازهایت که بدید

 در پی همراهیت نالان دوید

 رقص آتش با قلم آغاز کن

 شعری با شور دوبیتی ساز کن

 هر نوایت صد رباعی راز داشت

 مثنوی در چشم نازت ناز داشت

 می شود یک شب تورا مهمان کنم ؟

 در نمازت خلوتی پنهان کنم ؟

 تو غزل بانوی مجلس باشی و

 من بخوانم صفحه ای از روی تو

 ماه هست و پرده ی شب راز دار

 هانی از شور غزل ها باردار

 هانگلی , فرزند ما میر کمبر است

 تابلوی ارشاد ما پیغمبر است

 هانگلی صد حیف که رویایم شکست

 گرچه که بین ما و تو صد فاصله است

 تو و جمعت مردمی قله نشین

 من ولی ساده دلی دره نشین

 کار من هر روز تکرار توست

 هانگلی , تکرار افکار توست

 این که تو دریانشین و من ولی

 قایقی بشکسته نزد هانگلی

هانگلی هشدار من بارانی ام

گاه مثل مكران طوفانی ام


یك طرف نیروی ایمان در بدتن

یك طرف نیروی دانش در سخن


نیست فرقی بین ما و دیگری


هر زمان انسان باشی بهتری

 فصل ها بگذشت فصل ها سخت و زرد

 شکر  یارب هانگلی تغییر کرد

 حال , ما و هان گلی هم سفره ایم

 دل به شلاق خزان نسپرده ایم

 هان گلی شمشیر دانش بر کفش

 ذکر یا رحمان تنیده بر دفش

 دوستان را جمع کرده در برش

 مثل یک رودی که نا پیدا سرش

 من میان لشکرش سربازی ام

 هر زمان آماده جانبازی ام

 شعر از محمد انور بیجارزهی- شاعر بلوچ


 


[ پنجشنبه 3 آذر 1390 ] [ 11:56 ق.ظ ] [ فرهاد میری ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
دریافت کد جملات شریعتی